| متاهل میشویم!!! |
| ساعت ٩:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥ |
|
با سلام و خسته نباشید به کلیه دوستان و آشنایان ، ... ، و خسته نباشید از این جهت که مدت های مدیدی به انتظار نشسته اید و به امید مقروءکردن! اراجیف این بنده حقیر سراپا تقصیر به دربهای بسته مینگریسته ده اید!...کمال شرمساری را دارم!!!(داشته باش جمله بندی رو داداش)... آنچنانکه که قدیماً در مورد امر زیبای ازدواج بیاناتی هر چند موجز مبذول داشتم! ،گویا تاثیرات ماوراءالطبیعه این گفتمان در عقارب و مواعد اختران اثر نمود و سرنوشت این گونه رقم زد که ناگهان همچون صیدی که در چنگ صیاد بی اختیار گرفتار شده باشد! ، آنچنان یک هوی به دامان ازدواج گیر افتادیم که مستان(اشاره به حالات مستی!) عنانِ کار از دست بدادیم و با همین انگشتان دعا گو ، سند درماندگیمان را با امضایی شنیع ، سیاه بنگاشتیم! ، لیکن درس عبرتی باشد برای سایرین که دگر به چنین امور قبیحه ای دست اندازی یا بهتر بگوئیم خوداندازی نکنند! و همانند یک انسان متمدن به زندگی معمولشان ادامه دهند...تا به ندامتگاه روانی هجرت ننمایند ان شاءالله...گر چه این سخن سالهاست که بی تاثیر است!...افلا یتدبرون!!!.... بعله آقا متاهل شدیم رفت!...به همین سادگی،به همین...(نگارنده دلش نیامد که بگوید به همین خوشمزگی!)...تو خود بخوان حدیث مفصل!... تجربیات بنده: 1)زندگی متاهلی اونقدرها هم که میگن رمانتیک نیست!!!... 2)فکر نکن خیلی شرایطت عوض میشه ، بهتر بگم از کوزه همان تراوشد که در اوست...(فکر میکنم وزن شعر اشتباه باشه...) 3)بچسب به زندگیت بــــــــــــیــــــــــــــــــعــــــــــــقــــــــــل!!!!!!!!!! 4)زن خوب هم نعمتیه ، ولی بدون خیلی کمیابه! 5)برای تازه دامادها خیلی دعا کنید!................. با اجازه سعی میکنم زین بعد بیشتر بحرفم تا ببینیم چه پیش افتد...فعلا یا حق
|
|
| قطعه ای از بهشت... |
| ساعت ۳:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸ |
|
محبوب رضاست هر که دل ریشتر است... از کعبه صفای این حرم بیشتر است... اینجاست طبیبی که ندارد نوبت... هر دل که شکسته تر بود پیشتر است... چند روز پیش سر یک سری مسائل جور وا جور بد جوری بهم ریخته بودم! ... به هر دری متوسل شدم که قدری آرامش پیداکنم نشد ... حتی به زور گپ و گفت و رفیق و خنده و ... انگار این زنگاری که روی قلبم نشسته بود ، پاک شدنی نبود ... شاید هم دُز یه چیزی از خونم کم شده بود! ... ناگهان یادم اومد که مدتی هست ، به حرم نرفتم! ... آخه ما مشهدیها یه جورایی معتاد امام رضائیم!! ... یادم افتاد که اون بنده خدا میگفت زیارت امام رضا دعوت میخواد ، نه قسمت نه حمت نه هیچ چیز دیگه!... از خودش خواستم یه بار دیگه ما رو دعوت کنه! ... دعوت کرد ... همون شب ...امام رضا خیلی مهربونه ... جای همتون خالی تو مسجد گوهر شاد ... نکته ای که برای من همیشه عجیبه ... تا پاتو تو این مسجد میذاری غم و غصه تماماً محو میشه! ...انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده! ... واقعا که اینجا قطعا ای از بهشته! ... کاش قدرشو بدونیم! ... ولی من معتقدم یه ماهی هیچ وقت قدر آب رو نمیدونه! ... |
|
| رگبار... |
| ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱ |
|
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد... یه بغض شکسته رفیق گلوم شد... تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد... تمام وجودم توی آینه خط خورد!.... هنوز وقتی بارون ... تو کوچه میباره ... دلم غصه داره ... دلم بیقراره ... نه شب عاشقانه است ... نه رویا قشنگه ... دلم بی تو خونه ... دلم بی تو تنگه ... یه شب زیر بارون که چشمم به راهه... میبینم که کوچه پر نوره ماهه ... تو ماهه منی که تو بارون رسیدی ... امید منی تو شب ناامیدی... .........روح و روانت شاد سیاوش با این آلبوم جدیدت!...ما یکی رو که دیوونه کردی... |
|
| همه ما میمیریم! |
| ساعت ۸:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩ |
|
نه خیلی دور ، درست همین صد سال پیش! ... کاش بودیم و کسایی رو میدیدیم که اگه باهشون حرف از مرگ و قیامت میزدی یا مسخرت میکردن یا میگفتن ای بابا هنوز که زنده ایم! ... نه خیلی دور فقط همین صد سال پیش!!... اما الان دیگه از اونهمه شلوغی!...از اون همه رفت و آمد لعنتی! ... جز یه خروار سنگِ قبر بی زائر هیچی نمونده!! ... نه پیری نه جوونی نه بچه ای!...همه به یک سفر بی بازگشت رفتن!...سفری که هر لحظه امکانش هست بلیطش برای ما هم اوکی بشه!!...تاکید میکنم! ... یک سفر بی بازگشت!...یک سفر واقعی!!!... تا حالا شده احساس کنی دستت از همه چیز و همه کس کوتاهه!...مثلا اینکه قادر به انجام هیچ کاری نباشی!...حتی قادر به تفکر!!...محکوم و مجبور!...منتظر برای اینکه ببینی چه خواهد شد یا بهتر بگم چه بر سرت خواهد آمد!...شاید درک این احساس سخت باشه!...ولی مطمئن باش هر بشری که پاشو تو این کره خاکی گذاشت ناچار روزی شرح ماوقع رو به طور محسوسی احساس میکنه!... من نمیدونم!...واقعا نمیدونم!!...من که تحمل داغی یک سونای معمولی رو ندارم ، چطور از کنار تحدیدهایی که خدا در مورد جهنم کرده با بیتفاوتی کامل رد میشم!...متاسفانه باز هم نمیدونم!...چرا برای این همه گناه توجیه دارم!...تازه همیشه هم از خدا طلبکارم!...منی که قراره به زودی برم پیشش و حتی نمیتونم یک ثانیه تاریخ مُردنم رو عقب جلو کنم! ، اینهمه پررویی رو از کجا آوردم!... چرا...توی دیوونه که از یک شب خوابیدن در یک خونه تنها میترسی!...(با خودمم به دل نگیر!)...چطور به راحتی از کنار تاریکی و تنگی قبرت میگذری!...آخه دیوونه صدو بیست و چهار هزار پیغمبر اومدن بهت بگن بابا مواظب اونطرف باش!...چطور با بیتفاوتی منکر همه چی میشی!!!...اگه یه دیوونه به تو بگه توی این آب ، زهرمار ریختن به جون هر کی که قبول داری نمیخوری! ...اتفاقا کار درستی میکنی ... چون احتیاط شرط عقله...بابا این همه آدم درست و حسابی که همه هم به نظر خودت داشمند و مُخ بودن گفتن بابا اونطرف سخت گیریه!...مو رو از ماست میکشن!...چقدر برات فمن یعمل مثقال خوندن!...چطور جرأت میکنم احتیاط نکنم!...و متاسفانه باز هم نمیدونم!... چرا با تموم وجودم به دعوت های تمام شیطونا لبیک میگم! ... ولی برای یه عمل خیر باید هزار و یک جور با خودم کلنجار برم!...تازه اونم با موارد عدیده ای ریا و خودبینی و هزار کوفت و زهر مار دیگه!... پ.ن.1...کاش این حرفا به اندازه یه نخود روم تاثیر بذاره!...کاش... پ.ن.2...یکی از آشناهام در سن بیست و چند سالگی فوت کرد...روحش شاد... پ.ن.3...انسانها همه خوابند ، وقتی میمیرند تازه بیدار میشوند!(یکی از معصومین)
|
|
| خواب میبینیم!!! |
| ساعت ٢:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸ |
|
بعد بلند شدن از دنده چپ و یه روز کاری مزخرف و تناولیدن دو لقمه شام کپک زده و مراجعه به وبلاگ و ندیدن کامنت های جدید باید هم اینچنین خوابی دید!!!... به محض بستن چشم مبارک در زیر لحاف احساس عجیبی به ما دست میدهد!...گویا اصلا در اطاق نیستیم...اِ...اِ...چرا تکان میخوریم!...اینجا دگر کجاست!...داریم نمناک میشویم!...در همین حوالیست که ناگهان پتوی پلنگ نشانمان به طرفه العینی از جلوی رخسارمان به کنار میرود...و ناگهان!!!...ما را چه شده است!!! خفه شو نکبت ایکبیری برای من کتابی وِِر میزنی!...بلند شو دریا طوفانه!...بِپَر بادبونا رو رو بیکیش تا به فنا نرفتیم!...بلند شو دیگه پِلَخمون!!!(وسیله ای برای کشتن چغک(همان گنجشک))... خدایا خداوندگارا اینجا کجاست...من!...من!...بابا من که در سرسرای خانمان خوابیده بودم لکن پس اینجا کجاست!!!...شَتَلَق!!!!...پدر سوخته مگه من با تو شوخی دارم بهت میگم بلند شو تا دومیش تو گُردَت نزدم!.... و ما که پس از خوردن سیلی متوجه شدیم گویا بله انگار در کشتی دزدان دریایی به سر میبریم و در ممالک کفر فرود آمده ایم! بحر سنت تقیه خودمان را به آن کوچه میزیم و تا دومین کشیده را نوش جان نکردیم بلافاصله تُنبانمان را به پایمان کرده جایمان را آنکادر میکنیم و در عرصه کشتی با کمک دیگر برادران اراذل و اوباش بادبانها را حتی المقدور پایین میکشیم ، اما گویا اتفاق دیگری در حال رخ افکندن است!!!... کاپیتان صحبت میکنه همه جمع شن روی عرصه کشتی!...چه خبر است ما که نمیدانیم!!!...حرف نباشه کشتی داره غرق میشه یعنی اینکه اضافه وزن داریم از یک تا صد میشمرمتون هر کی بهش افتاد باید بپره تو دریا!!!...خیالمان راحت میشود چون در دانشگاه به ما آموخته بودند احتمال زیز پنج در صد در حد محال است و اعتباری ندارد!!!...تازه اینجا که بحمدالله جمعیت علاف موج میزند!...خوب از یک کنار دارد میشمرد عمرا به من برسد!...نود هشت ، نود نه ، صد!!!...از اول هم میدونستم به توی بچه سوسول میفته!... این پدر سوخته رو بندازین تو دریا که واقعا حقش بمیره با اون لهجه کتابیش!!!....آه پروردگارا مای گاد!...این چه قسمتیست که نصیب ما گردانیدی!...این چه تقدیریست که بنده حقیر تو دارد!...من تازه جوانم... من جوان ناکامم!... به سیاهی موهایم رحم کنید... به خدا من اونی نیستم که فکر میکنید بابا من اشتباهیم!!... شَپَلَست....قُرقُرقُرقُر...ما را به داخل آب اقیانوس انداختند!!!...باز صد شکر که ما شنا کردن را آموخته ایم و گر نه چه میشد الله اعلم!...چه میبینم آخ جان یک تنه درخت شکسته واقعا خدایا شکرت ، لطفت را نشان دادی میدانم تو در هیچ شرایطی تنهایم نمیگذاری!!!...قدری به من توان بده تا به طرفش بروم...باز هم خدایا از تو سپاسگذارم!...عجب تنه تن تُ تِ تَ...این که کروکودیل است فراااااااااااااااااارررر!!!...مانند پسر کوچولوی کارتون اینکریبلز(شگفت انگیزها)...بر روی سطح آب فرار میکنیم!...و تا ساحل یکتنه همچون بازی شکاری ! راه را میپیماییم!... اینجا دگر کجاست!!!...فکر میکنم ناکجا آباد که میگویند همینجاست!...گویا کسی بسمتمان می آید...خدایا شکرت که ما را در این سرزمین تنها نگذاشتی!...چشممان روشن این خانم با این سر و وضع اینجا چه میکند!...مگر به تو حیا نیاموخته اند...اِ...الله اکبر...و لله الحمد...این که آنجلینا جولی است!!...وا تعجبا!!!...چرا دارد به طرف ما می آید!...این حرکات موزون دگر چیست!...گویا فکر بیشرمانه ای در سر میپروراند...نکند میخواهد ما را از ناکامی در بیاورد!!!...بین انگشت شصت و سبابه مان را دو بار پشت و رو گاز میزنیم تا به خود آییم! و بر نفس خبیثمان غلبه یابیم!......زین سبب یوسف بار فرار میکنیم و او زلیخا وار به تعقیب ما میپردازد!!...تا آن که چنگ می اندازد و پیراهنمان را از قفا پاره میکند!!!...ما که دیگر چاره ای نداریم!...و خود را در معذوریت میبینیم امید داریم خدا ما را ببخشاید!!!...لکن تن به این خفت میدهیم و ناچاراً به خواسته اش تن در میدهیم!!...اما سعیمان اینست چون نامحرم است به او نظری نیفکنیم!...لکن چون حرکات غریبه احساس میکنیم!! ، رویمان را بر میگردانیم و در کمال تعجب میبینیم که جیمز واشنگتن با آن چهره سیاه و کریه اش به روی ما راست کرده است!!!...وا غیرتا!!...وا بکارتا!!!...با تمام توان فرار را بر قرار ترجیه داده دل به دریا میزیم!...و تا توان داریم به اعماق دریا میرویم تا از خفت (...)دادن رهایی یابیم!!!...من نمیدانم این کوته فکران مگر در مورد ما چه فکری کرده اند!...ناگاه به زیر دریایی میرسیم که عکس پرچم جمهوری اسلامی ایران روی آن نقش بسته است!...خوشحال میشویم که از حکومکت کفر رهایی یافته و به آغوش اسلام بازگشته ایم!... با تلاش فراوان خودمان را به آن میرسانیم و دق الباب میکنیم!...بعد از چند لحظه در کمال تعجب میبینیم آقای هاشمی شاهرودی در را برویمان باز کرد و با رویی گشاده از ما پذیرایی نمود!...به به...چه میبینیم!!...برادر احمدی نژاد و معظم الله نیز هم حظور دارند!!!...ناگاه آقای هاشمی شاهرودی به سبب پیدا کردن گوش مفت راه ما را میگیرد و از قانونهای جدید بوروکراسی قضایی کشور صحبت میکند!...برادر محمود سوال میکند که آیا شما فرمهای جدید عدالت اجتماعی و طرح تحول اقتصادی را پر کرده ای یا نه! جواب من را بده مرتضی! و جناب فرزانه نیز در مورد دشمن اصلیمان آمریکا اظهاراتی مبذول میدارند! و مرتب میگویند چرا تکبیر نمیگویی منافق!...آنچنان عرصه بر مزاق ما تنگ میاید که ناخوداگاه از زیردریایی فرار میکنیم و ناله سر میدهیم!!!...که جیمز واشنگتن کجایی بیا نجاتم بده!.... پ.ن.............برداشتی آزاد و الهام گرفته از وبلاگ دبش دات کام...
|
|
| کدام ملاک...کدام ایدوئولوژی! |
| ساعت ۱٠:٠٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٤ |
|
خدا نصیب و روزیتون نکنه!...اینکه بخواین در مورد تفکرات رسانه ای و یا حتی اعتقادی مون بشینین بحث و تفکر کنین!...چون به نظر من مطمئنا به نقطه روشنی نخواهید رسید!...اگه زیاد موافق نیستیدخواهش میکنم به ادامه عرایضم توجه کنید. اصولا و علی القاعده موضوع ممیزی و سانسور همیشه ملاک یک تفکر بوده و هست ، به بیان دیگه مشخص ترین مساله ای که در هر تفکر در امور رسانه ای نقش بزرگی رو بازی میکنه همین مسئله و متعلقاتش به شمار میره...خوب فکر میکنم خیلی آئین نامه ای صحبت میکنم لذا برای روشن تر شدن بحث نهایت سعیم رو میکنم که در پاراگراف های بعدی اصل تسهیل رو رعایت کنم ، تا چه پیش افتد!... به عنوان نمونه مثلا در یک فیلم علت سانسور شدن بعضی از صحنه های روابط خصوصی افراد معلول احکامیست که صریحا در فقه ما به آن اشاره شده ، تا این جا هیچ مشکلی قابل بیان نیست و اتفاقا این اقدام به نظر من(با توجه به داعیه اسلامی بودن) کاملا قابل دفاع کردنه...اما مساله ای که در اینجا قابل طرح شدنه اینه که با بعضی مداخلت ها و تغییر ها آیا یک اثر ، کاملا اسلامی میشود...آیا احکامی که مثلا در مورد موسیقی ذکر شده مشمول عنایت عالیجنابان نیست!...یا دلیل حذف صحنه های بیمورد و بیشماری از فیلمها نظر اسلام است!...یا اینکه اصلا صورت مسئله چیز دیگریست! ، و گویا این افراد هستند که مصالح و مفاصد را تشخیص داده و مصلحت امور را تشخیص میدهند!... مورد دیگری که قابل بیانه بحث کاربردی بودن و اعتقاد داشتن به این رویه و منش و رویکرده...اصولا اگر مواردی مثل آموزش آرایش صورت و حتی رقص و آهنگ اختلالی در دین و ایمان افراد دارد چرا براحتی این مسائل در شبکه های جمهوری اسلامی در آنسوی آبها پخش میشود!...آیا آنها انسان نیستند!! ، یا اینکه اینقدر به اوج کمالات روحانی رسیده اند که دیگر خام اثرات منفی این برنامه ها نمیشوند!!...آیا اسلام برای آنها طور دیگری نظر داده است...یا اینکه امور رذیله برای آنها مفسده بردار نیست!!!... از مجموع بیانات بالا و تناقضات شدیدی که بنده به عینه بین رفتار و کردار و گفتار این مصلحین زمانه رویت کردم!...میتوان گفت متاسفانه بعد از این همه سال هنوز متفکرین ما اندر خم کوچه اول در جا زده اند!...و نه تنها عرضه بیان تفکرات آئینی خود را ندارند بلکه مصالح را کاملا به تفکرات شخصی تقلیل دادند و آنقدر گفته اند که برای خود مکتبی جعلی و پر از انحرافات و تناقضات عجیب ابداع کرده اند!...به بیانی معروف ، این تفکرات ناچشیده لذات و تجربیات دنیان مدرن و کام نگرفته از اعتقادات و ارزشهای دینیمان است! ، کاملا سرگردان و گمراه ، بیشخصیت و عریان!...گاهی کمی این طرف و گاهی کمی آنطرف!!!... نتیجه این کوته فکری ضربات جبران ناپذیریست که بعد از این سه دهه به پیکره اعتقاداتمان نقش بسته است!...دیگر برای ما هیچ چیز غیر اخلاقی نیست!...در خانه توجیح چهار طاق باز است!...هر کس به سازی میرقصد!...دیگر گوشی شنوای تفکرات صحیح نیست!...اسلام بد نما شده و گویا تفکراتش به تاریخ سپرده شده!!!...احکام تعبیر به رای میشود و مصالح و مفاصد شخصی همچون ساندویچی فاصد خوراک عقاید ما گشته اند!!!...و مگر فقط خداوند جزای کوته فکران روشن فکر نما را بدهد!...و مگر فقط او لذات گناه نکردن! و توجه به بعضی مسائل را بر مزاج ما شیرین گرداند...ان شاء الله... |
|
| اعتراضهای خیابانی آری یا نه |
| ساعت ۱:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳ |
|
چَنِل وان: از شما درخواست میکنیم در موعد مقرر به خیابانها بریزید و با شعار های اقتصادی مخالفت خودتون رو با این رژیم دیکتاتوری نشون بدید . مطمئن باشید فریادهای شما ملت عزیز راهگشای این بیعدالتی ها و تبعیض ها خواهد بود...پس وعده ما جمعه هفته آینده پارک ملت شهر...یادتون باشه مثل هفته پیش استحکام خودتون رو حفظ کنید و به آینده درخشان فکر کنید... یک هفته قبل ، جراید!:تعداد محدودی از عناصر فریب خورده و اراذل و اوباش هفته قبل در پارک ملت تجمع کرده و برای نوامیس مردم موجبات مزاحمت را فراهم آوردند!...این عده که در ظاهر برای مقابله با مفاسد اقتصادی تجمع کرده بودند از این حربه برای نیل به مقاصد شومشان استفاده کردند!...شایان ذکر است عده این افراد در حدود دویست نفر بود که با مداخلت پلیس اکثر این افراد بازداشت شده و به مراجع زیربط تحویل داده شدند. یک شاهد ماجرا: پارک ملت شهر پر شده بود از خانواده های مستضعف و متوسط جامعه که از فشار اقتصادی چاره ای جز اعتراض نمی دیدند!...براورد جمعیت خیلی بیشتر از چند صد نفر و به قول بعضی از افراد حتی بالای ده هزار نفر بود به طوری که پارک و خیابانهای اطراف مملو از جمعیت بود!...در این بین هیچ شعاری علیه رژیم داده نمیشد و تنها مردم به تشویق و پیگیری مسئولین برای مبارزه با مفاسد اقتصادی و پیگیری بعضی گرانیها که بابای مردم رو درآورده ، اشاره میکردند... برخورد نیروهای انتظامی: به محض تجمع کلیه مسیرها به سمت پارک و دانشگاه بسته شد ، نیروهای گارد با قیافه های عجیب قریب کل جمعیت رو دوره کردند!...پس از صادر شدن فرمان حمله! کلیه سربازها و نیروها با باتوم و اسپری به مقابله با معترضین پرداختند...گویا دارند با دشمنان قسم خورده خود مبارزه میکنند!... یک شاهد دیگر: ولله به چشم خودم دیدم دو تا سرباز به جون یک خانم جوان افتادند و تا میخورد زدنش بعدش هم دست و پاش گرفتن و انداختنش تو ماشین!... از قول یک بازداشت شده: پس از اینکه ما رو گرفتن به یکی از کلانتریهای دور انتقال دادند...فقط تعداد ما حدود دویست نفر بود!!...حالا بماند که این وضع در تمام پاسگاهها و کلانتریها و سازمانهای اطلاعات تکرار شده!...باور کن هر چی از شکنجه کردن زمان طاقوت برای ما میگفتن به عینه دیدم!! ، از طناب آویزون کردن ، کتک خوردن پشت سر هم...روبروی دیوار استادن ...صدای چکه آب و ...تنها سوالی که بارها از ما پرسیدن این بود "چند پول گرفتی اومدی..."...در بین بازداشت شده ها چند خانم ، چند نوجوان! ، چند نفر با شلوار ورزشی که بیچاره ها برای ورزش اومده بودند پارک!...خلاصه اوضاعی بود...برای خیلی ها حبس بریدن...و به خیلی ها اتهام اقدام علیه امنیت ملی رو به نا حق نسبت دادند... نظر مرتضی!: راستش هیچ چیزی برای گفتن ندارم ، نمیدونم ، یه تنفر عجیبی بد جوری توی سینم گیر کرده ، نه دل خوشی از رسانه های اونوری دارم نه میتونم فساد این رژیم رو تحمل کنم...واقعا نمیدونم چی بگم... ولی توصیه میکنم اگه دانشجویی و یا به فکر کار دولتی هستی در این شلوغی ها شرکت نکن چون اگه خدای نکرده بگیرنت یه پرونده برات میسازن در حد بنی صدر!...تازه مطمئن باش حضور تو هیچ تاثیری در کثافت کاریهای این قوم جهود نداره!...انعکاس مطبوعاتیش رو هم که برات گفتم!...همان است و دیگر هیچ!...این لعنتی ها خوب میدونن چی کار کنن!...بعضی وقتا دلم بدجوری برای بعضی از هم وطن های ساده و یکرنگ و تنگدستم میسوزه!...خیلی...کاش ایرانی نبودم!!! |
|
| بر زمینت میزند نادان دوست! |
| ساعت ٢:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳ |
|
راستش میخواستم نام این پست رو قسمت بعدی آرامش به زور وینستون لایت بذارم ولی به توصیه یکی از دوستان وبلاگیم که اتفاقا از سیگار و دود و من یتعلق به ، دل خوشی نداره تصمیم گرفتم اسم پست رو اینی که هست بذارم...در کل خدا عاقبت ما رو بخیر کنه با این رفقا!...یه نکته دیگه ای که برام جالب بود اینه که خیلی از کسایی که با موتور های جستجو به وبلاگم اومدن با سرچ کلمه "وینستون لایت" راهی خرابات ما شدن!!!...البته این نشان دهنده عمق استفاده صحیح ملت سلحشور از ابزار قدرتمند اینترنته!...با توجه به این تجربه جالب چون میخوام این پستم بازدید کننده داشته باشه با اجازتون میخوام چند تا کلمه و جمله بیربط و باربط بگم تا شاید زین سبب قدری از کرامات این بزرگ مردمان تاریج بهره مند شویم ان شاالله...از ما نشنیده بگیرید ولی..."دوست یابی در 2 دقیقه"..."دختر خوشکل میخوای؟_بفرما"..."جیگرتو بخورم!!!"..."بابا عجب گوشتیه این!"..."در سه ثانیه تلیاردل شوید"..."ویلا با ژیلا!!!"..."آخر عکسهای سکسی!"..."عکس لخت احمدی نژاد در کنار زن صیغه ای سومش!"...باسن جنیفر لوپز از نمایی دیگر"..."کنت عقابی"..."ماربورو نقره ای اصل"..."کنت سیلور"..."مگنا لایت"..." با عرض شرمندگی از اینکه سرتون به درد آوردم بالاخره ما فقیر بیچاره ها هم اینجوری برای وبلاگمون تبلیغ میکنیم...راستی این یک روش انحصاری بوده و گفته باشم که حق استفاده از اون محفوظه...راستی چند وقته حال و حوصله نوشتن ندارم اونم به خاطر کار سختی که دارم باور کنید از صبح تا شب برا یه لقمه نون سگ دو میزنم(میبخشید) اینو گفتم چون بعضی از رفقا گیر دادن که بابا کجایی مرد حسابی!....خوب پدر جان مگه من روزنامه ام که هر روز آپ کنم...به قول یکی از دوستام که میگه وبلاگ نویسی هم یه دل خوش میخواد هم یه جیب پر پول! هم یک بابای پولدار هم یک همسر پولدار هم یک کیف پر از پول هم یک سرقت مسلحانه از بانک هم یک غیره هم یک ذلک(چی ربطی داشت ما که نفهمیدیم!)...ضمنا در مورد پست قبلیم بابا حالا ما یه چیزی گفتیم شما چی جدی گرفتین !...واقعا که...تعجبم اینه شما اونهمه پاراگراف رو ندیدین چسبیدین به همون چند خط اول!!...بعضیا که رسما پیشاشیش تبریک هم گفته بودن!...در اینجاست که شاعر علیه الرحمه میفرماید...دو قرون بده آش...بهمین خیال باش...(1-قرون یه زمونی واحد پولمون بوده! 2-احتمالا آش کشک باشه 3-با خودم بودم بابا به دل نگیر4-در این که چرا گفته دو قرون و مثلا نگفته سه قرون اختلاف فتوا وجود داره که در این جا باید به مجتهد جامع الشرائط رجوع کرد)... خب دیگه فکر میکنم به اندازه کافی سرتون به درد آوردم با این خذبلات!!...پس بزنیم اِ ببخشید بکوبیم نه اینم که درست نیست ، پس برسانیم به اصل موضوع! آقا واقعا تا حالا که حدود بیست و چند سال از عمرمون گذشته در مورد دوستامون فکر کردیم!...آره درست همون کسایی که تا هر مسئله ریز و درشتی تو زندگیمون میفته میریم باهشون در میون میذاریم...یعنی دقیقا همونهایی که فکر میکنیم از همه به مال نزدیک ترند حتی از پدر و مادر!...همونهایی که حاظریم به خاطرشون جلوی همه وایستیم!... راستش چند روز پیش یه اتفاق بدی برام افتاد که اصلا دوست ندارم براتون تعریف کنم!...فقط همین و بگم که عزیز دل برادر خیلی از آبروها به خاطر رفیق بازی و اعتماد بیش از حد به دوستانمون از بین رفته و چه خانواده هایی که به خاطر همین امور به ظاهر شیرین به چنگال اختلاف و کینه نیفتادن!...دختر یا پسر فرقی نمیکنه... این حرف از کسی بشنو که اگه تا شش ماه پیش این حرفا رو میشنید یا مسخره میکرد! یا اگه خیلی لطف میکرد بیتفاوت از کنارش میگذشت!...واقعا نمیخوام اتفاقی که برای من افتاد برای هیچ کدومتون و یا حتی دشمناتون بیفته!...بیا به جاطر خودت هم که شده یه تجدید نظر با دوستهای خیلی صمیمیت بکن!...اینو بدون تو شرایط سخت هیچ کی و مطکئن باش هیچکی فکر آبروی تو رو نمیکنه!...تو این دنیا لعنتی همه به فکر منافع خودشونن!...به خود خدا دوست خوب کمیابه!...راستش من این توانایی رو ندارم که با نوشته هام روی کسی تاثیر بذارم!...ولی امیدوارم در بین این لغات لعنتی قبل از اینکه غلط های املائیش رو بگیری به حس و حال و منظور و مقصود من پی ببری...مرتضی یه درخواست کوچولو ازت داره...یه تجدید نظر ، فقط همین...
|
|
| آخه این همه رسم ورسوم! |
| ساعت ۳:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢ |
|
این روزها بد جوری دارم به آیندم فکر میکنم...اونم وقتی که اخیرا مادر مکرمه مان پاشو توی یه کفش کرده که الا و بلا باید زن بگیری...یکی هم نیست به این ننه جان ما بگه بابا آخه الان مرتضی و زن گرفتن!...آخه من هیچی جون شما خنده دار نیست من یه لا قبا که خودم به زور میکشم ، مسئولیت یه موجود زنده ی دیگه به نام زن رو نیز به بار دوشم اذافه کنم!...حالا اینکه بالاخره قراره با کدوم بخت برگشته ای زندگی مشترک رو بیاغازم بحث جدائیه...ولی من که هنوز تو صورت مساله گیر کردم چه برسه به حواشی!... پیرو بحث ابتدایی یاد چند تا مطلب افتادم که بد نیست بهتون بگم... اینکه بالاخره همه ما آدما از تشکیل خانواده و ازدواج خوشمون میاد امری غیر قابل انکاره...شاهد عرایضم استعدادها و غرائزی هست که خداوند در وجودمون قرار داده . اصولا اگه کسی مخالف ازدواج باشه یا این مسائل رو از طریق بازار آزاد! رفع و فصل میکنه یا اینکه اصلا آدم نیست! در کل روی صحبت من با این دو دسته افراد نیست پس خواهشا اگه جز موارد فوق هستی زحمت خوندن بقیه مطلب نکش! یادمه چند سال پیش توی یکی از کلاسهای دانشگاه چند تا دختر و پسر داشتن در مورد ازدواج و این جور حرفا بحث میکردن ، منم که دیدم موضوع جالبیه خیلی ریلکس خودم انداختم وسط ماجرا!...جالب این بود که اونجا هم کسی از ازدواج متنفر نبود و همه تا حدی علاقشون در این زمینه ابراز میکردند...یادمه در پاسخ به سوالی که میگفت آیا حاضرید با یک نفر کم سواد تر از خودتون ازدواج کنید بیشتر بچه ها پاسخ مثبت دادن...جالب اینجا بود دختر ها بر خلاف انتظارها در این رابطه مثبت تر فکر میکردن و حتی حاضر بودن در صورت وجود بعضی اشتراکات به یه آدم دیپلمه جواب مثبت بدن! از طرفی وقتی خیلی از ماها پای صحبت بزرگترامون میشینیم ، حالا نه اینکه فکر کنی مثلا اجدادمون و پدر بزرگامون ، نه فقط کافیه پای صحبت یکی که حدود بیست سال پیش ازدواج کرده بشینی تا با مواردی کاملا غیر طبیعی برخورد کنی...مثلا بیشترشون میگن ما اون موقع که میخواستیم ازدواج کنیم نه خونه داشتیم نه ماشین ، نه کار درست درمونی داشتیم نه موقعیت اجتماعی حسابی ، شب خوابیدیم صبح مادرمون رفت خواستگاری بعد از ظهر عقد کردیم شب بعدش تو بقل همسر گرامیمون بودیم ، الانم یه بیست سالی هست که با آرامش و در نهایت عشق داریم با هم زندگی میکنیم...(حالا یه چیزی تو همین مایه ها)...خب من موندم اگه اون اونه پس این چیه؟؟...اصلا اگه فرهنگ ما ایرانیها اونجوری اقتضا میکرده چرا اینقدر تغییرش دادیم!...یا بهتر بگه چرا گند زدیم به فرهنگمون!...آمار طلاقمون هم که ماشاالله کمتر نشده که هیچ چند صد برابر شده!... اصلا من موندم این رسم و رسوم به چه درد میخوره ؟...بابا یه مهریه ای برای خالی نبودن عریضه تو اسلام اومده بچه مردم خوشحال بشه!...اینکه بشینی دو شب برای فروختن دخترت چک و چونه بزنی یعنی چی آخه؟...میگی کی داده کی گرفته...میگم برو یه سر به دادگاههای خانواده بزن میبینی کیا دادن ، کیا به زور گرفتن!...آهای مادر شوهر محترم اینکه اون دختر فلک زده چقدر جهیزیه داره به خدا ارزشی نداره...آخه این ظلم به دختر مردم نیست که شخصیتش با چند تیکه ظرف و بشقاب و قابلمه سنجیده بشه!...اصلا مگه اومدیم معامله کنیم...به قول یکی از دوستام که اخیرا ازدواج کرده میگه اصلا تو اینطور خواستگاریها به تنها چیزی که توجه نمیشه داماد و عروس بیچاره هست!!...به نظرمن مشکل ماها اینه نمیخوایم به حرف خدا گوش بدیم اونجا که صریحا تو کتابش میگه شما ازدواج کنین اگه فقیر شدین خدا از فضلش شما رو اغنا میکنه!...اصلا بیشتر ماها دینمون رو فقط مواقعی به کار میبریم که به نفعمون باشه یا بهتر بگم اصلا به خدا اعتماد نداریم...بگذریم! گذشته از بحث ازدواج سنتی اگه بخوام در مورد آشنائیهای کوچه بازاری و دانشگاهی و غیره نظرم بدم باید بگم اون چیزی که من تا حالا از این ازدواجها دیدم چیزی به جز دعوا و اعصاب خوردی و در نهایت طلاق و طلاق کشی نبوده!...یادمه روز اولی که دانشگاه رفته بودم یکی از کارشناسهای روانشناسی رو گذاشته بودن برامون صحبت یا بهتر بگم نصیحت کنه ، جالبه خود طرف میگفت آقا دور بر ازدواج دانشجویی نرین که ما اصلا به شما توصیه نمیکنیم ، استناد میکرد به آمار این ازدواجها که چنینه و چنانه!...پس بهتره خودمون گول نزنیم و به امید یه هوای تازه تر نزنیم فاتحه عمر و جوونیمون بخونیم!...یا بهتر بگم ، باز هم به حرف مامان جون گوش بدیم و بذاریم کار از همون راه و رسمش پیش بره... اگه بخوام خلاصه خدمتتون عرض کنم باید بگم مشکل فعلی ازدواج ها جوونها نیستن ، دولت هم که اصولا به فکر ما نیست ، چه برسه که بخواد در این زمینه کار کنه...پس نتیجه میگیریم بزرگترین مشکل طرز تفکر بزرگترامونه که متاسفانه جوونی خودشونو یادشون رفته و بد جوری به مرض چشم و هم چشمی مبتلا شدن ، این وسط قربانیان اصلی ماها هستیم که ناخواسته بد جوری گرفتار این طرز تفکرات شدیم...برای همتون آرزوی خوشبختی دارم... |
|
| به نام یزدان پاک |
|
درباره : هم غصه بخون با من در این قفس بیمرز! لعنت به چراغ سرخ! لعنت به چراغ سبز! پروفایل مدیر : مرتضی |
| چند مطلب اخیر |
| مطالب برگزیده |
| یک مساله یا یک نیاز عروس کشی یا عروس کُشی آرامش به زور وینستون لایت بدون شرح 1400 یک اودیسه فضایی کدام ملاک کدام ایدوئولوژی آگهی استخدام |
| رفــــــقا |
| آرشیو وبلاگ |

